پریا...ونوس....قاصدک
چهار شمع به آهستگی می سوختند،در آن محیط آرام صدای صحبت آنها به گوش میرسید سلام من ونوس فقط خواستم وبمون از این سوت و کوری در بیاد یه شمع روشن کردم فوتش نکنینا بازم برمی گردیم امروز اومدیم تولد تبریک بگیم اونم تولد یه دوست خیلی خیلی صمیمی این تبریک از طرف ونوس و پریاست به قاصدک گل ناز و بلبل اون قلب بالا هم واسه قاصدک جونه خانوم گلم امیدوارم همیشه شادو خندون بمونی..... اینم کیک تولدت..... نوش جونت... اینم شعری که تو کادو تولدت بود....... "چشمانت تعبیر تمامی خوابهای شیرین است سبد می آورم برای چیدن بوسه های جا مانده در بهشت" "تولدت مبارک عزیزم" چاشنی یک بمب که در حضور دو لبخند به انفجار نزدیک است.... سلام همگی دیروز پری بهم می گه تو خیلی بی وفایی اون وبلاگتو ول کردی به امان خدا....!!!! نه بخدا...من بی وفا نیستم ولی اگه بدونید چقد درسامون سخت بود این ترم!!!تازه ترم بعدی که دیگه بدتر....گذاشته بودم جواب امتحان جبرمو بگیرم بعد بیام.....وووووووووییییییییی دومین نمره کلاس!!!!تازه بهم کم داده ولی من یکی عمرا آدم منت کشیدن نیستم اونم واسه نمره....!!!! خب از شما چه خبر؟!!!اوضاع روبه راهه؟؟؟اینجا که اوضاع خوبه.....توپپپپپپ قراره سه شنبه بریم بابلسر....هممون.....کلی خوش می گذره.....جاتون خالی وقتی برگشتم شاید اومدم بسرم...... فعلن بای..... "ونوس" باد می وزد ـزبان درازیت را دوست دارم ـ انگشتانم در باد می لغزد گیلاس ها را به کاج می بخشد انارها را به بید مجنون...شایسته انار است ولیلی......................... میوه ای که بی درخت می ماند... سلام همگی..... سال نه چندان نو مبارک....چطورین شماها....؟؟؟ عید خوش گذشت....؟ اینجا عید محشر بود از اون تعطیلات توپپپپپپپپپپپپپپپپپپ.... ولی فقط اومدم بگم که ما دیگه حال وب نوشتن نداریم...... وبو حذف نمی کنم شاید یه وقتایی هوس کردیم بنویسیم ولی از این به بعد سعی می کنیم بیشتر بهتون سر بزنیم تا مطلب بزاریم..... قاصدک هم به همتون سلام می رسونه..... دوستای گلم اینو نوشتم که ادب رو به جا آورده باشم.... همتونو به خدای مهربونمون می سپارم...... قربان شما ونوس قاصدک پریا...... چطورین... من قاصدکم اشتباه نگیرید لفطن از رو رفتم اومدم منم یه آپی زده باشم...هیچ خبر خاصی هم نیس... خدافس شوخی کردم.... این ونوس که این وبلاگو ترکونده شخصی شده گفتم یه زیر آبی بیام فکش بیفته اینقد از روز جمعه شون و شیطنتاش تعریف کرده بود من موندم چی شده اینجا اینقد کم گفته من بیچاره که درگیر خونه عوض کردن وقت خوش گذرونی ندارم.... آخ شونه ام ...آخ دستم ... مردم مادر جون... من بیچاره دست تهنا بودم هیششششکی نبود کمکمون کنه...من و مامان طفلیم... ۲ تا کامیون پر وسایل شد.... خب همین بود خبرای خفن من....نه به من نه به ونوس ....از کجا اینهمه حرف می یاره می نویسه...من که مردم از بی مطلبی.... فحلن تا سال دیگه بابای با همه پوچی از تو لبریزم نه به فکرم که رشته پاره کنم نه بر آنم که از تو بگریزم عاشقم...عاشق ستاره صبح عاشق ابرهای سرگردان عاشق روزهای بارانی عاشق هر چه نام توست بر آن.... سلام به قول قاصدک به خدا ما برگشتیم... اینجا کلی اتفاقای جورواجور افتاده خفن.... قاصدک می گه اول بگو که تو اتوبوس کلاس فوق العاده می زاری.... نه بی شوخی اینجا همه بدجوری باهام مهربون شدن...اول از همه علی...شده بادیگارد مهربون... بهش می گم این ترم چه درسایی رو بردارم می گه بیا تغییر رشته بده می گم نمی شه می گه پس بیا عروس شو... پرو شدم می گم کو داماد...می گه تو خیالت نباشه داماد فراوووووووون... بعدش بابام... پول تو جیبیمو جلو جلو بهم داده.... احساس می کنم آخرای عمرمه... جمعه دسته جمعی رفتیم بیرون...اول می خواستیم بریم شاندیز نشد وسط راه مسیر عوض شد رفتیم طرف کلات....آخ جاتون خالی کلی خوش گذشت...اینقد سر به سر شوهر خواهرم گذاشتم و با هم شوخی کردیم که صدای همه دراومد.... دختر خانومای محترم همش نشسته بودن فقط مث اینکه من اونجا قیافه ام به اونا نمی خورد که با پسرا فوتبال و والیبال بازی می کردم....پسرای خانواده های دیگه هم اومده بودن تعدادمون زیاد شده بود علی منو می فرستاد دنبال نخود سیا... والیبالو قطع کردن تا من برم بچه غیرتی شده بود... شروع کردن فوتبال بازی کردن ... این پسره نمی دونم اسمش چی بود رفته سوت آورده برا من که من داورشون بشم... منم که بی طرف اینقد قشنگ واسشون داوری کردم که حال کردن.... آخ آخ باید برم یه چیزی یادم اومد.... سالهاست می گردم.... شب روز اما هنوز حسرت اشراق با من است دیشب کودکی به من گفت آی همسایه! برای زیارت خورشید ماه باید شد.... "شهادت امام رضا(ع) بر عموم شیعیان تسلیت باد" خوش باشین .................... زندگی رسم خوشایندی است زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ پرشی دارد اندازه عشق زندگی چیزی نیست که لب تاقچه عادت از یاد منو تو برود زندگی جذبه دستی است که می چیند زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است زندگی بعد درخت است به چشم حشره زندگی تجربه شبپره در تاریکی است زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست زندگی شستن یک بشقاب است عبور باید کرد و همنورد افق های دور باید شد و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد عبور باید کرد و گاه از سر یک شاخه توت باید خورد هنوز کامم خرابه هیچکی نه حالشو داره درستش کنه نه وقتشو... این روزا فک کنم زیادی به من خوش می گذره. پری می گه اصلن بهش خوش نمی گذره. ما ینی من و کلی از جینگولای فامیلامون یه گروه کوچولو تشکیل دادیم هر روز عصر پاتوقمون شده پارک نزدیک خونمون.... می ریم والیبال دیروز که رفته بودیم بیرون...ترافیک شدید بود یه ماشینی از پشت زد بهمون...یه تصادف شدید...خیلی بد بود از دیروز پری رو دیوونه کردم که من تصادف کردم تو دلداریم نمی دی...حالا جالب اینجاست مقصر اون ماشینه بودااااا خلاصه جمعمون الکی تموم شد .....البته من که ۲ ساعت نمی شینم تو ماشین که خودتون می دونید خب اینم خاطرش.... امروز هم می ریم والیبال جاتون خالی....کلی باحاله... این پری صداش درومد...... من برم ولی بازم می یام ولی دیرتر..... بابای همگی..... من و قاصدک الان دانشگاهیم...تازه اخرین امتحانمونو دادیم...امتحانم تموم شدددددددددددد....راحت شدم....کلی خونده بودم ولی بیسسسست نمی شم ای خدددددااااااااااا اینجا مثلن زمستونه ولی فقط اسمش...اینجا فقط سرماش هست تازه امروز یکم بارون اومد آخیییی زیر بارون داشتم خیس می شدم این قاصدکم هنوز سر امتحانش داشت برگشو قورت می داد که این بچه سرو کله اش پیدا شد لووووووووووووووس ننرررررررررررررر زودی اومد رفت سوار ماشینش شد رفت منم اینطوری موندم تو خماریش تازه بدتر از همه این بچه پررنگه اس که گیر داده جالب اینجاس که وقتی می یاد خودش پشتشو می کنه دوستاش بروبر نگا می کنن بی خیال اینا .... موهای بابامو واسش کوتاه کردم اینقده ناز شده که نگو هان کیوان نامردم دیشب رفته گوشیشو عوض کرده راستی مسافرتمون افتاد عقب...بابا بلیت گرفته واسه ۲۸ ام که علی کنکورشو داد.... دلم واسه غزال یه ذره شده خب دیگه وراجی زیاد کردم فقط از دوستان عذر خواهی کنم که امتحانای ما زیاد طول کشید خودم دلم خیلی تنگولیده بود
شمع اول گفت :من صلح و آرامش هستم،هیچ کسی نمی تواند شعلهَ مرا روشن نگه دارد من باور دارم که به زودی می میرم.......سپس شعلهَ صلح و آرامش ضعیف شد تا به کلی خاموش شد
شمع دوم گفت: من ایمان واعتقاد هستم،ولی برای بیشترآدمها دیگر چیز ضروری در زندگی نیستم پس دلیلی وجود ندارد که دیگرروشن بمانم.........سپس با وزش نسیم ملایمی ایمان نیز خاموش گشت
شمع سوم باناراحتی گفت: من عشق هستم ولی توانایی آن را ندارم که دیگر روشن بمانم،انسان ها من را در حاشیه زندگی خود قرار داده اند و اهمیت مرا درک نمی کنند،آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیک ترین کسان خود عشق بورزند..............طولی نکشید که عشق نیز خاموش شد
ناگهان کودکی وارد اتاق شدو سه شمع خاموش را دید،گفت:چرا شما خاموش شده اید،همه انتظار دارند که شما تاآخرین لحظه روشن بمانید.........سپس شروع به گریه کرد...........پــــــــس
شمع چهارم گفت:نگران نباش تا زمانی که من وجود دارم ما می توانیم بقیه شمع ها را دوباره روشن کنیم،مـن امـــید هستم
با چشمانی که ازاشک و شوق می درخشید.....کودک شمع امید را برداشت و بقیهَ شمع ها را روشن کرد
نور امید هرگزنباید از زندگی شما محو شود
هر یک از ما دراین صورت می توانیم امید،ایمان،آرامش و عشق را در خود زنده نگه داریم




![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یکم دلتون برام بسوزه![]()
![]()
![]()


![]()
![]()


.. اسمش تعطیلاته دیگه الکی که نیس
...
.
...اینقد کیف می ده فقط الان مچام خیلی درد می کنه
....
ولی ول کن ماجرا نبود گیر داده بود باید وایسین تا افسر بیاد ما هم یک دو ساعتی منتظر بودیم تا افسر اومد حالا ماشین فقط اندازه یک مشت کوچولو آسیب دیده بود که وقتی هم افسر اومد مقصر اون آقا شد نزدیک سیصد تومن جریمه شد حالش گرفته شد کلی ذوق کردم ما رو الکی الاف کرد.....
... بچه مچه ها رو برداشتم رفتیم تو جنگل اونجا... کلی کنده درخت یه جا انبار شده بود بچه ها نشوندم اونجا باهاشون معلم بازی کردم...چقد این بچه ها شیرین و بانمکن
... من باید بشم معلم مهد با این اخلاقم....بهشون می گم کدوم جونورا تو درختا زندگی می کنن؟ هرکدومشون یه چیزی گفتن... نوبت به بچه خواهر خودم که رسید ماشالا مث خالشه از نظر بانمکی
...برداشته می گه: اله من إ چیزی بگم؟ گفتم بگو...برداشته می گه: خونه منو تو درختا درس نکنین
.......
خب کلن خوب دادم....تازه الان بیشتر واسه این خوشحالم و دارم ذوق مرگ می شم که بعد از یک مااااااااااااااه بالاخره این بچه ما تو دانشگاه رویت شد
فک کن کلاس کناری ما نشسته بود امتحان داشت...
البته قاصدک دیدش بدو بدو اومده می گه بیا که اومده منم خیلی سنگین نشستم سر جام... ینی نه شستم سر جام ... رفتم تو سالن دیدم رفت تو کلاس کناریمون... برگشته نگام می کنه سرشو می ندازه پایین
بابا این بچه خیلی پاستوریزه است![]()
![]()
بعد از اونم با قاصدک می زدیم تو سر وکله هم![]()
اعصابمو ریخته به هم... داشتم با بچه ها حرف می زدم مث جنازه می یاد از رو به روم رد می شه...کشته ما رو بابا... نمی دونم منظورش چیه واقعن
خیلی وقته اینطوریه
.... اولا فک می کردم تصادفیه که ما هر جا می ریم اینم با دوستاش پیداش می شه
ولی بعدن تازه ۲زاری افتاد منظور داره ولی خدایی نمی دونم چی؟!!!![]()
حرص آدمو در می یارن شیطونه می گه آدرس بدم به بادیگاردم حالشو بگیره
ولی دلم به حالش می سوزه صورت مظلومی داره قاصدک آمارشو در آورده اسمش علی
ایناش رفت خونشون راحت شدم البته اگه باز مث جن ظاهر نشه![]()
.... الان زنگ زده می گه خودت برو من نمی تونم بیام دنبالت![]()
امروز امتحان داشت وگرنه الان با من اومده بود دانشگاهمون...می خواد بیاد بپای من شه منم گذاشتم
....
....
واسم دعا کنین ازتون خواهش می کنم کارم بیخ پیدا کرده![]()
| Design By : Night Melody |


